این ماییم که ریده ایم
ما… این ماییم که می خندیم
این ماییم که لذت را در دود کردن یک سیگار غرق در موسیقی می بینیم.
این ماییم که عاصی شده ایم.
این ماییم که فریادمان نخندیدن است.
این ماییم که مغرور بودیم،
و الان می فهمیم که مغرور تر از آن موقع هاییم.
این ماییم که کسی نمی فهمدمان.
این ماییم که به «اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد» می گرییم.
این من و توییم که کسی د ر ک م ا ن نمیکند!
این ماییم که آرزوی یک آرامش ابدی داریم.
ولی درمتزلزل کردن زندگیمان متبحریم.
این ماییم که جرات آزاد شدن نداریم.
اما… این ماییم که به خدا شک می کنیم.
این ماییم که کنکاش کارمان شده.
درهزار توی اتفاقات افتاده که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شوند.
این ماییم که می نویسیم از ته دل
و به این فکر می کنیم که زندگیمان
شان نزول صد سال تنهایی است…
این ماییم که می خندیم به این که این ماییم که می گرییم و می گریاننمان.
این ماییم که آرزوی یک ساعت از فکر شما آدم ها را داریم.
آری ما آدم نیستیم.
ما اصلاً «هستیم»؟
اسفند ۸۷
زمستانی به گرمای تابستان
گم می شوم در تو، در سفیدی برف ,وقتی هزار رنگ را در هم می آمیزی و رنگین کمان می کنی در من.
گم می شوم در گرمایت وقتی شعله می شوی بر جانم و من بی جان جان می گیرد از تو و از سوز آتشین بودنت.
گم می شوم در نگاهت وقتی عریان می کند هر چه هست در من از سیاهی و من سفید می شوم چون برف در شب.
گم می شوم در دستانت وقتی تنها تکیه گاهم می شوی و من می میرم از تو و از خطوط مبهم انگشتانت که بر پوست من می لغزد و من معلق می مانم از هر چه هست در تو, وقتی می مانی و من نمی دانم این ماندن تا کدامین فصل زندگیست, وقتی هر بار از من دور می شوی و من می دانم که در تمام دقایقت جریان دارم آن چنان که خدا در من و آن چنان که آرامش در چشمان تو.
مثل موج زدن در گندم زار می ماند گم شدن در آغوشت زیر آفتاب شرقی آسمان, وقتی تلالو طلایی گندم ها در چشمانت می درخشد و باد از لا به لای موهایت عبور می کند و می توانی تا غروب آنجا بمانی حتی شب را و باز شفق را به چشم بینی.
من نفس می گیرم از نفس نفس زدنت, من رنگ می گیرم از سفیدی چشمانت, من جان می گیرم از آرزوهای مرده در تو, من زندگی می شوم در خاموش رویایت وقتی رویای تو می شوم رویای شب هایت و تو در من رسوب می کنی و من نمی دانم بهار پا به دل نهاده یا در انتظار خزانم.
متن بالا مال من نیست.
ولی مال منه.
لطیفه، مثل سفیدی برف.
مرحبا بکم یا قالی باف
در راستای فعالیت های مستمر شهرداری تهران برای جلب توجه و سازندگی نمای شهر تهران، روز گذشته مامورین محترم و متخصص شهرداری بدون اطلاع قبلی، پلاک محل زندگی ما را از ۱۳۳ به ۲ تغییر دادند! و در هنگام وصل کردن پلاک به بالای در ،حدود نیم متر مربع از سنگ نمای ساختمان را با ضربات مصمم چکش خورد کرده و پس از تلاش های بسیار در نابودی جلوه ی (!) ساختمان پلاک را ۱ متر آن ور تر و با چسب چسبانیده اند. همچنین ضربات چکش پلاک معصوم را کج و معوج نموده. در ضمن مامورین محترم زحمت جمع کردن سنگ های ریخته شده بر زمین را نیز نکشیده و باز هم بدون اطلاع محل را ترک کرده اند! خیلی ممنونیم ما در پوست که چه عرض کنیم در جا های دیگر نیز نمی گنجیم…
از سر وا کنی… دارای پیام اخلاقی
نمی خواهم که با گرمای لب هایت
هجوم خون به مغزم را سبب باشی.
نمی خواهم که با الوان گفتارت
ترک های روانم را
دروغین مرحمی باشی.
نمی خواهم مرا در لحن چشمانت
در آن گرداب خوش رنگی
بی خبر از خویش گردانی،
نمی خواهم که افیون صدایت را
-که می کاهد از انبوه تپش های
درون کهنه رگ هایم-
نیاز هر شبم سازی.
نمی خواهم تن عریان فکرم را
با لباس سفسطه هایت
بپوشانی،
نمی خواهم نهالِ سبز بودن را
بخشکانی، بسوزانی.
برای من که در خوابم،
که در بند جهالت ها گرفتارم…
کف دستی مصمم باش.
که بر پهنای این صورت فرودی سخت می آیی.
فرنود. زم ست ان ۸۷ ۵ روز بعد از تولد.






















/images/rss_blog.gif)
/images/rss_comments.gif)
/images/valid_xhtml11_80x15_2.png)
/images/ppective.png)
/images/get_wordpress_80x15_2.png)
/images/get_firefox_80x15.png)