بدونعنوانخاصی
کوچه پس کوچه های الهیه… کنار کانال… زیر پل… نزدیک باغ… یه جایی مثل هیچ جا. برامون عجیب بود… اومدن مادربزرگ با صندلی چرخدار، ملاحت و مهربانی چهره اش، آرامشی که به من داد ناخودآگ
اه وادارم کرد ازشون بخوام که اجازه بدن عکسشونو بگیرم. نمیدونم وقتی این عکسو می بینم می رم تو حال و هوای صدای سهیل نفیسی :
پشت پرچین هراس… چشمه ساری زلال…
که ز بن چشمه ایمان جاریست…
درکنار چشمه… باغ زیتون در آستانه صبح…
عطر مریم ها را در مسیحایی انفاس سپید می ریزد…
تا تن مرده ز نو برخیزد…
نخل ها سبز و بلند… خوشه هاشان پر بار…
حاجتی نیست به سنگ… سر به تعظیم تو دارند انگار…
درکنار چشمه… باغ زیتون در آستانه صبح…
شاید اصلا ربطی نداره به عکس. اما صدای جناب نفیسی منو به خیلی جاها می بره و میاره…
راستی، نظرم تو پست قبلی هنوز پا برجاست! باور کن!
عکس رو با دوربین یکی از دوستان گرفته ام



















/images/rss_blog.gif)
/images/rss_comments.gif)
/images/valid_xhtml11_80x15_2.png)
/images/ppective.png)
/images/get_wordpress_80x15_2.png)
/images/get_firefox_80x15.png)